داشته های فراموش شده






چشم هایم سنگین بود و باز نمی شدن ولی صدای موبایلم به وضوح قابل شنیدن بود دستم سنگینی می کرد و نمی تونستم حرکتی به آن بدهم تا انقدر گوشیم زنگ نخوره .به خودم گفتم “پاشو مگه یک ماه منتظر همچین لحظه ای نبودی که گچ پایت را باز کنی” با کرختی بدنم آماده شدم. تا سوار ماشین شدم داداشم گفت:

چرا گوشیتو جواب نمیدی مارو کاشتی دم در،اومدم حرف بزنم که برادرزادم مثه همیشه پرید وسط و گفت عمه اصلا نترس درد نداره الان بابا برامون بستنی می خره خوب میشی!حوصله ی خنده نداشتم ولی توی دلم به زرنگی این وروجک نیش خند زدم. توی مسیر آفتاب نزدیک غروب که خیلی مستقیم میزنه توی صورت آدم ، چشممو میزد.

خسته بودم فکر می کردم الان تا وارد مطب بشم اولین نفر هستم ولی منشی گفت باید منتظر بشینی من که یکدفعه خورد توی ذوقم خواستم یه چیزی بگم که صدای برنامه ی ماه عسل را شنیدم آروم شدم و نشستم تا ببینم مهمان برنامه ی امروز کی هستش از قضا مهمان یه آقای نابینا بود که داشت درمورد زندگی خصوصی اش صحبت می کرد و مشکلاتی که در سر راه ازدواجش بوده. پیش خودم شرمنده شدم که چطور برای یه گچ ساده اینطوری کلافه شده بودم ولی این آقا داره با نابینا بودنش می جنگه و از زندگیش راضی هستش. دیگه یادم رفته بود که با عصبانیت اونجا نشسته بودم بخاطر همین تا یکی از مریض ها خواست که قبل از من بره داخل ،قبول کردم. و منشی با این اقدام من با تعجب نگاهم می کرد می دونم پیش خودش چی می گفت ولی مهم نبود چون من آروم شده بودم چون یکی را دیده بودم که شرایط نقص عضوش دائمی هستش ولی من موقت و اگر دکتر می گفت یک ماه دیگه هم باید داخل گچ بمونه من می خندیدم و اصلا گله ای نداشتم.

وقتی پایم از اون گچ سفت اومد بیرون و دکتر حرکتش داد احساس می کردم که پایم ضعیف شده. وقتی برگشتم خونه نزدیک افطار بود ولی ضعف بدی داشتم نمی فهمیدم این ضعف بخاطر روزه است یا درد پایم! توان افطاری خوردن نداشتم ولی مادرم به زور بهم چای داد. وقتی قند خونم تنظیم شد تازه یادم افتاد که توی این مدت حسرت یه حمام داغ داشتم.

وقتی از حمام برگشتم دراز شدم روی تختم و به پهلوی راست خوابیدم چه حسی بود برای یک لحظه تمام خستگی های این یک ماه از تنم بیرون رفت. تمام اون بدو بدوهای هفته ی آخری که به امتحانات مونده بود و من باید تحقیق هایم را تحویل می دادم ، همه ی اون دردها که موقع امتحانات بخاطر درد پام تحمل کرده بودم ولی باید بهش اعتنا نمی کردم و درسمو می خوندم و همه ی اون سختی راه رفتن ها هنگام رفتن به سرجلسه و… . وقتی این حس آرامش بهم دست داد فکر کردم که وقتی آدم می میره بعد اونو غسلش میدن و به پهلوی راست می خوابونند اگر جایگاهش بهشت باشه چقدر خوشبختِ، بعد از یه دوش و خوابیدن در جایگاه ابدیش و دیدن رضایت خداوند از اون ، تمام خستگی های دنیا از تنش بیرون میره و درکمال صحت و سلامت و آرامش خاطر تا قیامت زندگی می کنه.


مهزیار

  • 5 stars
    نظر از: معصومه ورمزیار
    1396/05/14 @ 02:58:43 ب.ظ

    آسمانِ چهارم 

    سلام علیکم
    باتشکر از حضور شما
    الهی آمین

  • 5 stars
    نظر از: صبا ملکوتی
    1395/03/29 @ 02:27:53 ب.ظ

    صبا ملکوتی [عضو] 

    سلام
    طاعات و عبادات قبول درگاه حضرت حق !

    انشاء الله هميشه سلامت باشيد .
    نتيجه گيري قشنگي بود و البته بغض آور !
    موفق باشيد !

  • 5 stars
    نظر از: انــــتـــــــظاری
    1395/03/29 @ 12:26:14 ق.ظ

    انــــتـــــــظاری [عضو] 

    سلام خب خداروشکر،زودتر می گفتی. فکر کردم هنوز پات تو گچ هست برای همین از این فکر و خیالها می کنی،نگو از خوشحالی بوده که همه رو به دردسر انداختی

  • 5 stars
    نظر از: امور اجرایی کوثر بلاگ
    1395/03/27 @ 08:58:49 ق.ظ

    امور اجرایی کوثر بلاگ [عضو] 

    سلام
    طاعات و عباداتتان قبول
    إن شاالله همیشگی به تندرسی و سلامتی
    دعا میکنم خدا هیچ وقت داشته های خوب را از ما نگیرد …

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)